استاد علی جانی پور
سال 1351 استان گیلان شهر رشت مدرسه عالی سپاه دانش
دوره آموزش به پایان رسیده است .دانش آموزان در حیاط مدرسه جمع شده اند تا گواهی پایان دوره و معرفینامه خود را بگیرند همه منتظر هستند بعضی ها اضطراب دارند .
اسامی خوانده می شود
سروصدا به پا می شود بعضی ها خوشحال می شوند و بعضی ها اعتراض می کنند.
5-علی جانی پور محل خدمت آزربایجان شرقی
علی با شنیدن اسم خود تیز می شود و با شنیدن اسم آزربایجان انرژی مضاعف می گیرد تصوری که از تبریز در تاریخ تجسم کرده بود از جلوی چشمش عبور می کند با خوشحالی جلو می آید و معرفینامه خود را می گیرد
پس از اتمام معرفینامه ها اعلام می کنند همه افراد تا 15 روز وقت دارند که خودشان را به اداره آموزش و پرورش محل خدمت معرفی کنند .
زمان خداحافظی با دوستان فرارسیده است علی با دوستان خود خداحافظی می کند و با خوشحالی مدرسه را ترک می کند .
خروجی مدرسه برمی گردد و نگاهی به تابلوی مدرسه می کند درست می ایستد و پاهای خود را به نشانه احترام به هم می کوبد و احترام نظامی می کند و وسرخود را به نشانه احترام خم می کند و با خاطرات روزهایی که در مدرسه بوده است و محل را ترک می کند.
املش
پس از باران تندی که باریده است هوا نیمه ابری است ابرهای سفید در آسمان جولان می دهند و هر از چند گاهی سایه های ابراز از داخل حیاط عبور می کند و به دنبال آن بچه هاو شعاع نور خورشید سایه ها را دنبال می کنند اما سایه از دست بچه فرارمی کند اما نور خورشید دنبال سایه ها در حیاط همسایه است
بچه ها برمی گردند و مرغابیها را دنبال می کنند و صدای غازهای سفید که در برکه کنار جاده ده بالایی هست شنا می کنند با آواز گنجشکان که در آسمان می چرخند و آواز می خوانند با هم آمیخته و سمفونی موسیقی بهشت را می سازند. گاو کوهان دار همسایه کوهان خود را به درختی که کنار رودخانه کج شده است می مالد و پایش سرخورده و به رودخانه کوچکی که آب شالیزارها را تامین می کند می افتد بچه ها بادیدن آن به طرف گاو حرکت می کنند و خنده و بازی می کنند
همه جا سر سبز است خانه های ده در داخل سر سبزی مانند گلهای رنگی دیده می شود ایوانهای آبی و سقفهایی از ساقه برنج .
و جاده ای که از ده پایینی می آید و مانند خطی است که دوروستا را بهم وصل می کند
کودکان علی را از دور می بینند به خانه می روند و آمدن علی را به پدر و مادر خبر می دهند همه اهل خانه به استقبال علی می آیند و در آغوش می گیرند
مادر که از چهار سال پیش به رفتن علی به شهر عادت کرده است اما همیشه انتظار برگشت او را کشیده است با خوشحالی از تمام شدن درس علی می گوید پدر هم همینطور .
بعد از ظهر همه فامیلها در خانه پدر علی هستند و مهمانی بزرگی هست علی دیپلم گرفته است همه به پدر و مادر علی شاد باش می گویند
خوشحالی پدر و مادر علی وصف ناپذیر است و افتخار می کنند به وجود علی.
روز بعد علی می گوید که من باید به معلمی بروم روستاهای آزربایجان
من دوره سپاه دانش را گذرانده ام
مادر و پدر مثل همیشه به خاطر دوری علی بی تابی می کنند و می گویند آنجا خیلی دور است برادران هم می گویند که آزربایجان خیلی سرد هست روستاهای آنجا امکانات ندارند
هرچه می خواهند منصرف کنند نمی شود
علی می گوید من درس خوانده ام به مردم کشورم خدمت کنم من به عنوان سپاه دانش می روم و دولت از من حمایت می کند و معرفینامه خود را نشان می دهد .با دیدن معرفینامه دیگر کسی حرفی نمی زند و این دل مادر است که در تب و تاب است .
حرف عوض می شود چطور می خواهی به تبریز بروی
از زنجان
یا اردبیل
....................... این داستان ادامه دارد................
لاطران ...
ما را در سایت لاطران دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 260 تاريخ: يکشنبه 10 اسفند 1399 ساعت: 1:19