لاطران

متن مرتبط با «حکایت کهنه» در سایت لاطران نوشته شده است

حکایت

  • نیلوبلاگ

    درویشی بار گندم خویش به آسیاب برد. آسیابان که بیوه زنی بود گفت: 2 روز دیگر آردها آماده است. درویش با لحنی آمرانه گفت، گندم مرا زودتر آرد کن وگرنه دعا میکنم خرت (که سنگ آسیاب را میچرخاند) تبدیل به سنگ شود. زن (آْسیابان) در جواب گفت: اگر نفسی به این گیرایی داری، دعا کن گندمت آرد شود، خر را ول کن! xa0ای کاش ملتی که برای همه آرزوی مرگ میکند برای خوشبختی خویش نیز دعائی بکند!...

    ادامه مطلب