حکایت

خرید بک لینک

درویشی بار گندم خویش به آسیاب برد.

آسیابان که بیوه زنی بود گفت: 2 روز دیگر آردها آماده است. درویش با لحنی آمرانه گفت، گندم مرا زودتر آرد کن وگرنه دعا میکنم خرت (که سنگ آسیاب را میچرخاند) تبدیل به سنگ شود.

زن (آْسیابان) در جواب گفت: اگر نفسی به این گیرایی داری، دعا کن گندمت آرد شود، خر را ول کن!

ای کاش ملتی که برای همه آرزوی مرگ میکند برای خوشبختی خویش نیز دعائی بکند!

لاطران ...

ما را در سایت لاطران دنبال می‌کنید

برچسب: حکایت عاشقی,حکایت,حکایت دولت و فرزانگی,حکایت های زیبا,حکایت کهنه,حکایت کوتاه,حکایت خنده دار,حکایت پند آموز,حکایت مُفت بَری,حکایت عرفانی, نویسنده: بازدید: 139 تاريخ: دوشنبه 29 شهريور 1395 ساعت: 8:05

صفحه بندی